X
تبلیغات
نامه هایی به خودم
نفسم در نمیاد تک و تنهام کنج غمهام به دادم برس ...
خاطرت را از خودم هم بیشتر میخواستم

با دعای هر شب و با چشم تر میخواستم


انتهای جاده های بی تو بن بست است و من

از تو تا مقصد فقط یک همسفر میخواستم


جز تو با من هیچ کس تصمیم جنگیدن نداشت

حیف از دشمن ، برای خود سپر میخواستم


من که عمری تشنه ی قدری محبت بوده ام

از تو تنها سایه ای بر روی سر میخواستم


زندگی از ریشه خشکیده است ، آه ، ای کاش که

جای باران از خدا مشتی تبر میخواستم


هیچ وقت این زندگی بعد تو چیزی کم نداشت

خاطرم را بیشتر از تو اگر میخواستم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 15:5  توسط رضا | 

گـــــــآهی اوقآت
انگآر همه دُنیآ پآ می شوَند ،تا تو برسی
گـــــــآهی اوقات هَم ،
حَتی پآهآی خودت قَدَمی بَر نمی دارنـد.
امآ هَمیشه رسیـدن مُهم نیست …
بَلکه رَفتَن کآفیـست
برآی تَمآم کردن
تَمآم رآه هآی نَرسیـده به او ،با
پـآهآی خودت

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 16:24  توسط رضا | 

دلم گرفته اي خدا كجايي..........دلم ميخواد دست تو رو بگيرم
ميدونم اين كفره ولي خدا جون.......ساده ميگم دلم ميخواد بميرم

دنياي زيبايي كه ساختي خدا.....چيزي به جز غم واسه من نداره

عاشق ابراي بهارم اما............بيشتر از اون چشماي من ميباره

خدا همه ميگن تو مهربوني........ميگن كه تو عاشق بنده هاتي

پس چرا وقتي اشكامو ميديدي........جواب قلب خستمو ندادي

خدا به جز تو هيچ كسو ندارم......كه گوش بده حرف دل خستمو
يا وقتي توي سختيا جون ميدم........بهم بگه كه ميگيره دستمو

غمام ديگه خيلي شده اي خدا........نميدونم غصه واسه كدومه
چه حسي داره وقتي كه يه بنده....بهت ميگه كه مرگم آرزومه

يه ثانيه خوشي توي زندگي.......اين روزا واسه من مث يه خوابه
چرا بايد اين باشه سرنوشتم.........تموم اين چراها بي جوابه

خدا چرا تموم نميشه عمرم........ميدونم هيچ كسي منو نميخواد
خودت نوشتي توي سرنوشتم.....كه واسه من يه روز خوش نمياد

خدا چقدر ناله كنم پيش تو............خدا فقط يه بار بده جوابم
بهم بگو تموم اينا خوابه................يا كاري كن كه تا ابد بخوابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 15:40  توسط رضا | 
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید،
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی،
بلکه اینکه ببینی چه کسی بخاطر تو دیوا را خراب میکند...!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 16:2  توسط رضا | 

پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانان گفت:سردت نیست؟

گفت:عادت دارم

گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورند و فراموش کرد

صبح جنازه نگهبان را دیدند كه روی دیوارنوشته بود:

به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا ویران کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 8:43  توسط رضا | 

و اینک برایت مینویسم و برای آخرین بار هم مینویسم... 

با قلمی از خاکستر وجودم و کاغذی از خاکستر عشق سوخته ام...

رنگ نوشته هایم همرنگ خون چکیده از قلبم و نور اتاقم  برخاسته از شعلۀ آتش

 درونم...

 

نوشته هایم حکایت میکند از:

ماندن و انتظار من ، رفتن و بی وفایی تو...

بی قراری من ، بی خیالی تو...

سرگردانی من ، راحتی تو...

فریاد من ، سکوت تو...

التماس من ، دلسنگی تو...

گریه من ، خنده تو...

حسرت من ، شادی تو...

مرگ من ، زندگی تو...

و...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 10:28  توسط رضا | 

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری...! دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت. سنگینی نگاهت را مدت هاست که حس نکرده ام !من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرنده ام؟؟؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید... شاید... شاید...

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است!

می‌خواهمت هنوز

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...

حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند!

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند!

می ‌خواهمت هنوز ...

دلتنگت شده ام به همین سادگی...

گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخن نگویم

من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم

تا این باد با دلتنگی هایم چه کند؟

آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟

و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟

یا در این شب بارانی ...

بر سنگفرش کوچه های خلوت جاریش می کند...

یا شاید در شبی مهتاب

آن ها را به نگاه به یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!

یا شاید در نگاهی سرد

در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند؟

آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟؟؟

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

شاید این باد دلتنگی مرا

در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمزمه کند!

بگذار برایت بگویم

که امشب سخت دلتنگت هستم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 13:9  توسط رضا | 
 

کاش......

هیچگاه سر بر بالین احساسات سردت نمیگذاشتم

قصه های پاییزی نگاهت را نمیخواندم

دلواپس زخم دلواپسی هایت نمیشدم

کبوتر سفید نوازش هایم را به آسمان بیخیالی تو نمیفرستادم

کاش......

هیچگاه کاسه ی لبریز صداقتم را درسفره ی خشک و خالی نگاهت نمیگذاشتم

چقدر بهار را من دیر فهمیدم که ورق رنگ در رفته رفته هایت کاهی کاهی است

اما باز هم.......

نفرینت میکنم......

 نترسم که بادیگری خو کنی    

             تو با من چه کردی که با او کنی؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:48  توسط رضا | 

اینجا من هستم؛ ، سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و درگیرباروزمر‌گی ، خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ. معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی من هستم و سازی مبهم اینجا من مانده‌ا م تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم.من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور من هستم و یکرنگی شکسته‌ام.اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میآیی،در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ،که سینه‌ام را هر آن می‌درد اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است من هستم و سیمایی شکسته‌تر از همیشه اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان تو، حتی کلمات هم دگر از نوشتن دردهایم عاجزند.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:27  توسط رضا | 


نمی خوام بگم دوستم داشته باش چون می دونم دوستم نداری.... نمی خوام بگم عاشقتم چون می دونم عاشق یکی دیگه ای..... نمی خوام بگم برای من باش چون می دونم سهم یکی دیگه ای.... نمی خوام بگم با من حرف بزن چون می دونم با من حرفی واسه گفتن نداری.... فقط میگم ...منو ببخش...منو ببخش چون عاشقت شدم....نمي بخشمت ....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت.... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي....و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 13:38  توسط رضا | 

کاشکی نمی شناختمت اونوقت دیگه چشمام گریه کردنو بلد نمی شدن اونوقت دیگه قلبم هر بار با شنیدن اسمت تند تر نمی زد ، دستای منم همیشه گرم می بود ، اونوقت شاید شبا رو تا صبح بی خوابی نمی کشیدم ، شاید منم می تونستم رویاها و خیالات خوبی واسه خودم داشته باشم چشمام نمی شدن یه کاسه خون از گریه های زیادی ، دیگه کابوسای از تو دور شدن باهام نبودن دیگه یک عمر با ترس از دست دادنت زندگی نمی کردم منم به وقتش می خندیدم تابش خورشید و درخشش ستارگان واسم بی معنی نبودن ، دیگه غم و غصه تو دلم مثل یه کوه یخ خونه نمی کرد تا با کوچکترین تلنگری آب بشن و از چشمام بیرون بیان شاید این موهای سفید نبودن لایه موهام ، شاید دیگه این طوری با حرص و ولع به سیگارم پک نمی زدم .

کاش نمی شناختمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 17:9  توسط رضا | 
هنوز باور ندارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 16:44  توسط رضا | 
می داني چقدر طول مي کشد تا يک بار ديگر بيکرانه ي مهر خداوند همه ي صداقتش را يکجا پديدار کند ؟ مي داني چقدر طول مي کشد که فرشته اي رنگ احساسات به خود بگيرد و به پرتگاه زمين بيفتد ؟ اصلا تا حالا تو فکر کرده اي که من فهميدم تو چقدر فرشته اي ؟! فهميدي ... فهميدي همه ي اين سالها نفهميدم چقدر بايد شاکر خدايي باشم که تو را حتي براي ِ کشيدن يک آه ، گقتن يک سلام و براي ِ بزرگترين ِ چيزها پيش پايم نهاد . پايي که حقيرانه قبل از دنيا انتظار مي کشيد تا شبيه جوجه اردکي زشت از مرز سپيدي ِ دنيايي بزرگ بگريزد به حقيرانه ترين زندگي .اصلا متوجه شدي همه ي اين روزها اينقدر پاي گريز از سپيدي به سياهي داشتم که نفهميدم دنيايم همه رنگ ِ خوب ِ محبت گرفت . اصلا ... اصلا نفهميدم چه شد ، فقط مي دانم همه ي اين روزها خوب بودي . همه ي اين روزها محبتت را بي دريغ ريختي پاي يک پاي ِ جوجه اردک زشتي . بال به بال يک ساده ي دست يافتني شدي تا هر آنچه خواستم دست نيافتني شوم . دوستي را بارها و بارها با از خود گذشتگي هايت معني دادي و فهماندي که نبايد براي ِ بالهاي هيچ فرشته اي محبت را فروخت و دوستي را فداي ِ حتي از خودگذشتگي کرد .
    حالا هم هنوز فرشته اي ، يک فرشته ي استثنائا با احساس . آن هم چقدر پر احساس . فرشته اي که مرز غزل و سپيدي شعرم را ساده به هم پيوند داد و از من ترانه هايي ساخت که خودش هم زيبايش مي دانست . حالا هم مي خواندش .
    تولدت مبارک . نه از مرز خاطره ها و از منظر  باران ها . بلکه از ديدگاه کسي که صادقانه اگر بخواهد بگويد تو را بايد بزرگوارانه ترين غمخوار دنيا و در عين حال زيباترين لبخند يک دوست توصيف کند . تولدت مبارک از سمت ِ نگاه ِ عاشقانه ي کسي که اگر فاصله را در بين ِ نگاهمان نمي گذاشت پر مي شد از دست نيافتني ترانه ها
+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 11:14  توسط رضا | 
بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم؟!

تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم؟!

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو....

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟!

تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی....

توی رویاهای من عشق همیشگی بودی....

آره سهم من از عاشقی فقط یه حسرته....

بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته.....

چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو.....

آخه با چه جرأتی به دل بگم نمون برو....

دل دیگه خسته شده نا نداره....

به حرف من گوش نمیده پای رفتن نداره........

چشم به راه تو می مونه.......همیشه غرق یه امید واهیه........

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 20:30  توسط رضا | 

اون حلقه که تو دستته طناب اعدام منه

ستاره غرق به خون تو سفره شام منه

تو اونجا غرق زندگی من اینجا غرق مردنم

مثل یه دیونه دارم اشک می ریزم جون می کنم

از خونه بیرون می زنم طاقت موندن ندارم

باید بیام ببینمت یه هدیه ای برات دارم

چقدر شلوغ کوچه تون ببین چه شور و حالیه

اما تو سفره عقدتون جای یه چیزی خالیه

مگه میشه تو این لباس نبینمت رویای من

فقط بزار نگات کنم چیزی نگو حرفی نزن

بی دعوت اومدم ببخش مهمون ناخونده منم

خواستم کنار تو باشم لحظه پرپر شدنم

چیزی برام نمونده که وصلم کنه به این زمین

غیر یه رگ که بعد تو پاره میشه فقط همین

چشمات و روی من نبند نترس دارم تموم میشم

رو سفره عقدت می خوام گلای قرمز بپاشم

این دم آخر بزار تا نگات کنم یه عالمه

عزیزکم ببخش اگه چش روشنیم برات کمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:54  توسط رضا | 
واسه این که از تو دورم ، به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم ، به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی ، پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم ، لحظه هامو بد می بازم ، به تو مدیونم

واسه ی چشای خیسم ، به تو مدیونم
این که از غم می نویسم ، به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردم
پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم ، شکستی حرمت شب و من و ماه
به تو مدیونم ، کم آوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم ، حتما
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم
به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم ، حتما
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم

به تو مدیونم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:5  توسط رضا | 

دارم میمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 18:36  توسط رضا | 
قول دادم فراموشت كنم
قول دادم سراغت را از اين و اون نگيرم
قول دادم هر روز سر راهت واسه اومدنت نشينم
قول دادم ديگه خودمو بهت نشون ندم
  برات نفرسم sms قول دادم
به همش عمل كردم..........
قول دادم ديگه دوست نداشته باشم
ولي ........
نتونستم .
عاشقان نقطه پرگار وجودند ولي       عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 17:39  توسط رضا | 

لعنت به آرزويی که نميتونی بهش برسی

انقدر پیاده راه میری و گریه میکنی که پاهات تاول میزنه

وقتی داری تو پیاده رو راه میری سرت پایین آخه دوس نداری کسی اشکای یه مرد کوچولو رو ببینه

وقتی داری حق حق میزنی از جایی راه میری که بتونی راحت زار بزنی و کسی صداتو نشنوه

فقط راه میری و اشک میریزی واسه کسی که میدونی دوست داره ولی نمی خواد داشته باشه

اشکات واسه کسی میریزه که میدونی لیاقتشو نداره ولی باز میباری

بازم نمیتونی دوسش نداشته باشی

بازم نمیتونی اشک نریزی واسش

بازم نمیتونی یه لحظه از ذهت اشغالت دورش کنی

تنفره عشق وجودت رو پر میکنه

ولی بازم چشمات نمیتونن نبارن

بازم نمیتونی جلوی چشمایی عوضیت رو بگیری

بازم نمیتونی قلبت رو از سنگ کنی

بازم میگی هرچی که اون بخواد

بازم میگی بزار اون راحت باشه

بازم میگی شاید این قسمتته

راستی تو چطور انقدر راحت میتونی بگذری

بهت حسودیم میشه عوضی

به خودت می قبولونی که اون واسه تو نیست

ولی بازم چشمات نمیفهمن

چشمات قرمزه صورتت رو میشوری که وقتی میری خونه کسی نفهمه

سرت رو میندازی پایین زود میری تو اطاقت که کسی نبینه چشمات قرمزن

تو بیمعرفتی این بهم ثابت شده ولی بازم چشمای لعنتیم نمیفهمه

کاش میفهمیدی

کاشکی میفهمیدی

کاش قلب نداشتم

کاش مغزم پاک میشد

کاش میفهمیدی وقتی آدم بینیشو با لباسش پاک میکنه که بتونه نفس بکشه یعنی چی

کاش وقتی کل تنم میلرزید رو یه بار حس میکردی

کاش میتونستی از تو چشمام همه دوس داشتنمو بخونی

کاش قلب داشتی عوضیییییی

دست تو پا زدن واسه موندن اونی که دوسش داری پیشت باشه

فوش دادن به خودت واسه راحت تر کردن مغرت

به خودت فهموندن که اون واسه تو نیست

وقتی نمیتونی با مغزت به قلب قلبه کنی

وقتی فقط قلبت واست تصمیم میگیره

وقتی مغزت قدرت نداره قلبت رو ساکت کنه

وقتی مغزت نمیتونه دستور بده که چشمات نبارن

وقتی که قلبت اذیتت میکنه

وقتی که مغزت از قلبت بدش میاد

وقتی که مغزت از قلبت متنفر میشه که داره اذیتت میکنه

همه اینا واسه نبودن یه نفره

لعنت به قلبم که میتپه هنوز

لعنت به آرزویی که نمیتونی بهش برسی

لعنت به آرزویی که خیلی وقته باهاش درگیری

لعنت به این دنیا که بازیت میده

لعنت به این دنیا که جز عذاب چیز خاصی نداره

لعنت به عشق که بازم نمیتونم نداشته باشمش

لعنت به این مرگی که دست خودت نیست که بتونی بقلش کنی

لعنت

میخوامت عوضی

با توام آرزوی قدیمی

مرگ آرام.....................

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 19:5  توسط رضا | 
کاش غریبه قشنگتر و سرتر ازم بود

همش میگم کاش که یه کم بهتر ازم بود ....

هنوز نتونستم باور کنم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 14:10  توسط رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من منتظرم مثل همه دل شکسته های دیگر که روزی عشقم بیاید و اشکانم را از چشمانم پاک کند . اما نمیدانم او کی میاید چون راهی که او رفته شاید برگشتی نداشته باشد . نمی دانم ...

نوشته های پیشین
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
دی 1391
دی 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
شهریور 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

.

.