نفسم در نمیاد تک و تنهام کنج غمهام به دادم برس ...
شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 برایت اتفاق افتـاده در یک کافه ی ِ ابری

ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که

دلت جویای ِ احوال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری

نصیبت بوق ِ اشغال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشــه های ِ مه

سکوتت جار و جنجال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند

به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـــای ِ رفته دلتنگی

به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مـانی

که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله

اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگـر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن

الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهــایت نخواهد شد

اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 12:54  توسط رضا | 
عشق من! بگذار تا راحت فراموشت کنم

در میان این شب تاریک، خاموشت کنم

 

دست بردار از سر عریانی بغضم، بس است

نه نمیخاهم که هق هق، آسمان پوشت کنم

 

جرعه جرعه زهر مارم شد تمام زندگی

شوکران هستی چه اصراری که هی نوشت کنم

 

پانته آ ! من آبراداتاسی که گفتی نیستم

پس چرا یاد از تو و ویرانه ی شوشت کنم

 

بعد از این بیجا کنم در شعر، شب را موی تو

یا که صبحم را شبیه آن بناگوشت کنم

 

تا ابد دلتنگ می گیرم خودم را در بغل

نیستم گستاخ دیگر فکر آغوشت کنم

 

میروم از آتشت سودابه، بیرون روسپید

بهتر از آن است که خود را سیاووشت کنم

 

گرچه دل کندن همان مرگ است ناچارم ولی

در شب جشن تولد، شمع خاموشت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 16:38  توسط رضا | 
اینکه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم
اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟

با زبان بی زبانی بارها گفتی برو
من که دارم می روم ؛ اصرار می خواهد مگر؟

روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود
خانه دیوانگان دیوار می خواهد مگر؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 16:35  توسط رضا | 
هرچه کردم نشوم ازتو جدا، بدتر شد

 از دل مـا نرود مهر و  وفــا  ، بدتر  شد ...


مثـلا خواســتم این بــار موقـر باشــم 

و به جای تو،  بگویم  که شما ، بدتر شد

 

آسـمان وقـت قـرار من  و تــو  ابری بود 

تـازه  با رفتـن تـو وضـع هـوا  بد تر شــد

 

این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد

بلکه برعکس ،  فقط رابطـه ها  بد تر شـد


چاره دارو و دوا نیست،که حال بد من

بی تو با خوردن  دارو  و  دوا  بد تر شد


روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

آمدم پاک کنم عشـق تـو را بدتـر شـد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 16:33  توسط رضا | 

آرام درکنار غمت آرمیده ام

بانو ! تو را برای خودم برگزیده ام

 

صدها قمر به دور و برم حلقه میزنند ...

حتی شبیه ماه ِ شما را ندیده ام

 

با دقتی زیاد تو را توی دفترم

گیسو بلند ... رنگ حنایی کشیده ام

 

تا دست هیچ کس نرسد به حریم تان

من گرگ های شهر شما را دریده ام

 

با این که گفته اند به پایت نمی رسم

اما تمام ثانیه ها را دویده ام

 

انگار بی خیال نفس های من شدی ...

این از زبان مردم شهرت شنیده ام

 

آنقدر خسته ام ... به خدا خسته ام عـزیز !

حس میکنم به  آخر دنیا  رسیده ام

 

امشب به یادبود غمت الکلی به دست ...

سیگار  با تمام  وجودم  کشیده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 2:12  توسط رضا | 

گفتی که هیچ وقت به دردت نمی خورم / شاعر شدم ! که شعر بگویم برای تو / دیدم به هیچ

وجه  به پایت نمی رسم / عاشق شدم ! که هی بدوم پا به پای تو

 

گفتی به من که شاعر خوبی نمی شوم / با حرف تو برای همیشه دلم شکست / با هر غزل

برای تو هی سعی کرده ام / ثابت کنم که شایعه بود ادعای تو

 

بانو ! نشد اگرچه به پای شما ... ولی / دارم به پای خاطره ها پیر می شوم / دنیای من اگرچه

فقط شعر بود و شعر! / دنیای من  تمام و کمالش فدای تو

 

آری ! مرا برای غمت آفریده اند / ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم / ما آن شقایقیم که

اردیبهشت ماه / له میشود میان غم و غصه های تو

 

پایان داستان من و تو پر از غم است / پایان شاهنامه هم اینگونه غم نداشت / چشم تو کار

دست دلم داد و عاقبت / داش آکلی شدم که شده مبتلای تو

 

حالا که چند سال از آن روزها گذشت / باور نمی کنم که تو از من گذشته ای / قصه ، از آن

زمان که  تو رفتی شروع شد / جا مانده روی هر غزلم ردپای تو

 

***   ***   ***         ***   ***   ***

 

آدم شدم ! اگرچه تو حوا نمی شوی / جام مرا شکستی و لیلی نمیشوی / بیهوده بود زندگی و

شعر و شاعری / قسمت نبود قسمت این "زندگی" شوی

 

داش آکل : شخصیتی معروف در داستان صادق هدایت که عاشق دختری به نام مرجان می شود و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 1:43  توسط رضا | 

حال مرا اگر که بپرسید ... بهترم

این روزها که فکر تو افتاده از سرم

 

دنیا درون جمجمه ام رقص می کند

گویا کنار اسکله ها توی بندرم

 

من نذر کرده ام اگر از خاطرم روی

با پای خود پیاده روم تا خود حرم

 

روزی به دور اسم شما خط کشیدم و

امروز پاک میکنم از توی دفترم

  

می خواستم که مرهم درد پدر شوم

شرمنده ام که پیش غمش کم می آورم

 

آنقدر پشت پا  زده این زندگی به من

حتی نشد عصا بشوم دست مادرم

 

»» اسفند ماه  بود تو را دیده بودم و ...

گفتم اگر ... اگر که خدا خواست ، همسرم ... ««

 

روزی قرار بود که ما  »مال هم«  شویم

حالا  تو مال دیگر و من مال دیگرم

 

عشقت تمام زندگی ام را به باد داد

پیروز شد سپاه شما در برابرم

 

حالا که چند سال از آن روزها گذشت

اسم تو را گذاشته ام روی دخترم

 

***   ***   ***         ***   ***   ***

 

بعد از تو سالهاست که سیگار می کشم

یعنی هنوز فکر شما هست در سرم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 1:42  توسط رضا | 

دل بسته ام به خط و به آن خال ... بگذریم

آهو ندیده ای و به هر حال ... بگذریم

 

یک شهر عاشقت شده ، بانو چه کرده ای؟

مردم برای چشم تو جنجال ... بگذریم

 

دلتنگ آسمان تو هستم مرا ببخش!

شاهینم و شکسته پر و بال ... بگذریم

 

جز سرپناه عشق تو جایی ندارم و ...

می ترسم اینکه قلب تو اشغال ... بگذریم

 

ای گل! خیال وصل تو در خواب هم نشد

ریحانی و به بوی تو از حال ... بگذریم

 

" ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم "

من دلخوشم به خواجه و این فال ... بگذریم

 

از خود بگویم؟ از تو چه پنهان که مدتی ست

این شاعر شکسته ی بدحال ... بگذریم

 

یوسف که نیستم به سلامت گذر کنم

یک شاعرم که داخل گودال ... بگذریم

 

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، ولی

امشب به احترام غمت لال ... بگذریم

 

این وعده های پوچ به جایی نمی رسند

امسال هم مطابق هر سال ... بگذریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 13:55  توسط رضا | 
شهر را آدم به آدم در پی ات جویا شدم  

تا که یک شب دیدمت، دل باختم، رسوا شدم

 

با نگاهی ساده قلبم را گرفتی، خوب من!

فکر می کردم که من عاشق نِمی ... امّا شدم!

 

مثل یک پروانه در شمع نگاهت سال ها

سوختم، امّا عزیزم! با تو من معنا شدم

 

گفته بودی در کنارت تا ابد هستم ولی

باز رفتی ، باز ماندم، باز من تنها شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 13:24  توسط رضا | 
آدمیزاد است دیگر، دوست دارد دق کند

گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق کند

 

با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش

هی شکایت از خودش، از خلق و از خالق کند

 

من شدم این روزها خورشید سرگردان که حیف

در پی ات باید مکرر مغرب و مشرق کند

 

آن قـدر با چشم هایت دلبری کردی که شیخ

جرات این را ندارد صحبت از منطق کند

 

حد بی انصاف بودن را رعایت کن... برو   !

ماندن تـو می تواند شهـر را عاشق کند

 

کاش می شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم

آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 13:22  توسط رضا | 
خاطرت را از خودم هم بیشتر میخواستم

با دعای هر شب و با چشم تر میخواستم


انتهای جاده های بی تو بن بست است و من

از تو تا مقصد فقط یک همسفر میخواستم


جز تو با من هیچ کس تصمیم جنگیدن نداشت

حیف از دشمن ، برای خود سپر میخواستم


من که عمری تشنه ی قدری محبت بوده ام

از تو تنها سایه ای بر روی سر میخواستم


زندگی از ریشه خشکیده است ، آه ، ای کاش که

جای باران از خدا مشتی تبر میخواستم


هیچ وقت این زندگی بعد تو چیزی کم نداشت

خاطرم را بیشتر از تو اگر میخواستم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 15:5  توسط رضا | 

گـــــــآهی اوقآت
انگآر همه دُنیآ پآ می شوَند ،تا تو برسی
گـــــــآهی اوقات هَم ،
حَتی پآهآی خودت قَدَمی بَر نمی دارنـد.
امآ هَمیشه رسیـدن مُهم نیست …
بَلکه رَفتَن کآفیـست
برآی تَمآم کردن
تَمآم رآه هآی نَرسیـده به او ،با
پـآهآی خودت

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 16:24  توسط رضا | 

دلم گرفته اي خدا كجايي..........دلم ميخواد دست تو رو بگيرم
ميدونم اين كفره ولي خدا جون.......ساده ميگم دلم ميخواد بميرم

دنياي زيبايي كه ساختي خدا.....چيزي به جز غم واسه من نداره

عاشق ابراي بهارم اما............بيشتر از اون چشماي من ميباره

خدا همه ميگن تو مهربوني........ميگن كه تو عاشق بنده هاتي

پس چرا وقتي اشكامو ميديدي........جواب قلب خستمو ندادي

خدا به جز تو هيچ كسو ندارم......كه گوش بده حرف دل خستمو
يا وقتي توي سختيا جون ميدم........بهم بگه كه ميگيره دستمو

غمام ديگه خيلي شده اي خدا........نميدونم غصه واسه كدومه
چه حسي داره وقتي كه يه بنده....بهت ميگه كه مرگم آرزومه

يه ثانيه خوشي توي زندگي.......اين روزا واسه من مث يه خوابه
چرا بايد اين باشه سرنوشتم.........تموم اين چراها بي جوابه

خدا چرا تموم نميشه عمرم........ميدونم هيچ كسي منو نميخواد
خودت نوشتي توي سرنوشتم.....كه واسه من يه روز خوش نمياد

خدا چقدر ناله كنم پيش تو............خدا فقط يه بار بده جوابم
بهم بگو تموم اينا خوابه................يا كاري كن كه تا ابد بخوابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 15:40  توسط رضا | 
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید،
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی،
بلکه اینکه ببینی چه کسی بخاطر تو دیوا را خراب میکند...!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 16:2  توسط رضا | 

پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانان گفت:سردت نیست؟

گفت:عادت دارم

گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورند و فراموش کرد

صبح جنازه نگهبان را دیدند كه روی دیوارنوشته بود:

به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا ویران کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 8:43  توسط رضا | 

و اینک برایت مینویسم و برای آخرین بار هم مینویسم... 

با قلمی از خاکستر وجودم و کاغذی از خاکستر عشق سوخته ام...

رنگ نوشته هایم همرنگ خون چکیده از قلبم و نور اتاقم  برخاسته از شعلۀ آتش

 درونم...

 

نوشته هایم حکایت میکند از:

ماندن و انتظار من ، رفتن و بی وفایی تو...

بی قراری من ، بی خیالی تو...

سرگردانی من ، راحتی تو...

فریاد من ، سکوت تو...

التماس من ، دلسنگی تو...

گریه من ، خنده تو...

حسرت من ، شادی تو...

مرگ من ، زندگی تو...

و...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 10:28  توسط رضا | 

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری...! دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت. سنگینی نگاهت را مدت هاست که حس نکرده ام !من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرنده ام؟؟؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید... شاید... شاید...

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است!

می‌خواهمت هنوز

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...

حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند!

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند!

می ‌خواهمت هنوز ...

دلتنگت شده ام به همین سادگی...

گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخن نگویم

من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم

تا این باد با دلتنگی هایم چه کند؟

آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟

و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟

یا در این شب بارانی ...

بر سنگفرش کوچه های خلوت جاریش می کند...

یا شاید در شبی مهتاب

آن ها را به نگاه به یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!

یا شاید در نگاهی سرد

در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند؟

آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟؟؟

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

شاید این باد دلتنگی مرا

در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمزمه کند!

بگذار برایت بگویم

که امشب سخت دلتنگت هستم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 13:9  توسط رضا | 
 

کاش......

هیچگاه سر بر بالین احساسات سردت نمیگذاشتم

قصه های پاییزی نگاهت را نمیخواندم

دلواپس زخم دلواپسی هایت نمیشدم

کبوتر سفید نوازش هایم را به آسمان بیخیالی تو نمیفرستادم

کاش......

هیچگاه کاسه ی لبریز صداقتم را درسفره ی خشک و خالی نگاهت نمیگذاشتم

چقدر بهار را من دیر فهمیدم که ورق رنگ در رفته رفته هایت کاهی کاهی است

اما باز هم.......

نفرینت میکنم......

 نترسم که بادیگری خو کنی    

             تو با من چه کردی که با او کنی؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:48  توسط رضا | 

اینجا من هستم؛ ، سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و درگیرباروزمر‌گی ، خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ. معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی من هستم و سازی مبهم اینجا من مانده‌ا م تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم.من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور من هستم و یکرنگی شکسته‌ام.اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میآیی،در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ،که سینه‌ام را هر آن می‌درد اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است من هستم و سیمایی شکسته‌تر از همیشه اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان تو، حتی کلمات هم دگر از نوشتن دردهایم عاجزند.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:27  توسط رضا | 


نمی خوام بگم دوستم داشته باش چون می دونم دوستم نداری.... نمی خوام بگم عاشقتم چون می دونم عاشق یکی دیگه ای..... نمی خوام بگم برای من باش چون می دونم سهم یکی دیگه ای.... نمی خوام بگم با من حرف بزن چون می دونم با من حرفی واسه گفتن نداری.... فقط میگم ...منو ببخش...منو ببخش چون عاشقت شدم....نمي بخشمت ....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت.... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي....و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 13:38  توسط رضا |